می دانی پدر !
وقتی تو غمگین می شوی ،
و کمی هم خشمگین ،
شاید کمی بهانه گیر !
دل من پر می شود از اضطراب،
از غم ،
از سوال ،
از مهر ،
از تمنای لبخند تو ... !
.:. دوسـتــت دارم .: 
پست آخرم روز مادر رو تبریک گفتم حالا روز پدر

می دانی پدر !
وقتی تو غمگین می شوی ،
و کمی هم خشمگین ،
شاید کمی بهانه گیر !
دل من پر می شود از اضطراب،
از غم ،
از سوال ،
از مهر ،
از تمنای لبخند تو ... !
.:. دوسـتــت دارم .: 

نوشته شده در ساعت 21:6 توسط سوفي |
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

نوشته شده در ساعت 15:6 توسط سوفي |
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از بچهها عذر میخواهم که این کتاب را به یکی از بزرگترها هدیه کردهام. برای این کار یک دلیل حسابی دارم: این «بزرگتر» بهترین دوست من تو همه دنیا است. یک دلیل دیگرم هم آن که این «بزرگتر» همه چیز را میتواند بفهمد حتا کتابهایی را که برای بچهها نوشته باشند. عذر سومم این است که این «بزرگتر» تو فرانسه زندگی میکند و آنجا گشنگی و تشنگی میکشد و سخت محتاج دلجویی است. اگر همهی این عذرها کافی نباشد اجازه میخواهم این کتاب را تقدیم آن بچهای کنم که این آدمبزرگ یک روزی بوده. آخر هر آدم بزرگی هم روزی روزگاری بچهای بوده (گیرم کمتر کسی از آنها این را به یاد میآورد). پس من هم اهدانامچهام را به این شکل تصحیح میکنم:
آنتوان دو سنتگزوپهری
من هم برگردان فارسی این شعر بزرگ را به دو بچهی دوستداشتنی دیگر تقدیم میکنم: دکتر جهانگیر کازرونی و دکتر محمدجواد گلبن
احمد شاملو
یک بار شش سالم که بود تو کتابی به اسم قصههای واقعی -که دربارهی جنگل بِکر نوشته شده بود- تصویر محشری دیدم از یک مار بوآ که داشت حیوانی را میبلعید. آن تصویر یک چنین چیزی بود:

تو کتاب آمده بود که: «مارهای بوآ شکارشان را همین جور درسته قورت میدهند. بی این که بجوندش. بعد دیگر نمیتوانند از جا بجنبند و تمام شش ماهی را که هضمش طول میکشد میگیرند میخوابند».
این را که خواندم، راجع به چیزهایی که تو جنگل اتفاق میافتد کلی فکر کردم و دست آخر توانستم با یک مداد رنگی اولین نقاشیم را از کار درآرم. یعنی نقاشی شمارهی یکم را که این جوری بود:

شاهکارم را نشان بزرگتر ها دادم و پرسیدم از دیدنش ترستان بر میدارد؟
جوابم دادند: -چرا کلاه باید آدم را بترساند؟
نقاشی من کلاه نبود، یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم میکرد. آن وقت برای فهم بزرگترها برداشتم توی شکم بوآ را کشیدم. آخر همیشه باید به آنها توضیحات داد. نقاشی دومم این جوری بود:

بزرگترها بم گفتند کشیدن مار بوآی باز یا بسته را بگذارم کنار و عوضش حواسم را بیشتر جمع جغرافی و تاریخ و حساب و دستور زبان کنم. و این جوری شد که تو شش سالگی دور کار ظریف نقاشی را قلم گرفتم. از این که نقاشی شمارهی یک و نقاشی شمارهی دو ام یخشان نگرفت دلسرد شده بودم. بزرگترها اگر به خودشان باشد هیچ وقت نمیتوانند از چیزی سر درآرند. برای بچهها هم خسته کننده است که همین جور مدام هر چیزی را به آنها توضیح بدهند.
ناچار شدم برای خودم کار دیگری پیدا کنم و این بود که رفتم خلبانی یاد گرفتم. بگویی نگویی تا حالا به همه جای دنیا پرواز کرده ام و راستی راستی جغرافی خیلی بم خدمت کرده. میتوانم به یک نظر چین و آریزونا را از هم تمیز بدهم. اگر آدم تو دل شب سرگردان شده باشد جغرافی خیلی به دادش میرسد.
از این راه است که من تو زندگیم با گروه گروه آدمهای حسابی برخورد داشتهام. پیش خیلی از بزرگترها زندگی کردهام و آنها را از خیلی نزدیک دیدهام گیرم این موضوع باعث نشده در بارهی آنها عقیدهی بهتری پیدا کنم.
هر وقت یکیشان را گیر آوردهام که یک خرده روشن بین به نظرم آمده با نقاشی شمارهی یکم که هنوز هم دارمش محکش زدهام ببینم راستی راستی چیزی بارش هست یا نه. اما او هم طبق معمول در جوابم در آمده که: «این یک کلاه است». آن وقت دیگر من هم نه از مارهای بوآ باش اختلاط کردهام نه از جنگلهای بکر دست نخورده نه از ستارهها. خودم را تا حد او آوردهام پایین و باش از بریج و گلف و سیاست و انواع کرات حرف زدهام. او هم از این که با یک چنین شخص معقولی آشنایی به هم رسانده سخت خوشوقت شده.
نوشته شده در ساعت 23:51 توسط سوفي |
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده در ساعت 23:58 توسط سوفي |
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دکترها به من گفتند که هیچ گاه راه نمی روم، اما مادرم گفت که من راه می روم و من حرف مادرم را باور کردم.
بگذارید داستان دختر کوچکی را برایتان بگویم که در یک کلبه محقر دور از شهر در یک خانواده فقیر به دنیا آمده بود.
زایمان،
زودتر از زمان مقرر انجام شده بود و او نوزاد زودرس، ضعیف و شکننده ای
بود. همه شک داشتند که زنده بماند. وقتی 4 ساله شد بیماری ذات الریه و
مخملک را با هم گرفت، ترکیب خطرناکی که پای چپ او را از کار انداخت و فلج
کرد. اما او خوش شانس بود چون مادری داشت که او را تشویق و دلگرم می کرد.
مادرش به او گفت: "علی رغم مشکلی که در پایت داری با زندگی ات هر کاری که
بخواهی می توانی بکنی، تنها چیزی که احتیاج داری ایمان، مداومت در کار،
جرات و یک روح سرسخت مقاوم است."
بدین ترتیب در 9 سالگی دختر
کوچولو بست های آهنی پایش را کنار گذاشت و بر خلاف آنچه دکترها می گفتند
که هیچ گاه به طور طبیعی راه نمی رود، راه رفت و 4 سال طول کشید تا قدم
های منظم و بلندی را برداشت و این یک معجزه بود. او یک آرزوی باور نکردنی
داشت، آرزو داشت بزرگ ترین دونده زن جهان شود اما با پاهایی مثل پاهای او
این آرزو به چه معنایی می توانست باشد؟
در 13 سالگی در یک مسابقه
دو شرکت کرد و در تمام مسابقات، آخرین نفر بود. همه به اصرار به او می
گفتند که این کار را کنار بگذارد، اما روزی فرا رسید که او قهرمان مسابقه
شد.
از آن زمان به بعد ویلما در هر مسابقه ای شرکت کرد و برنده شد.
در
سال 1960 او به بازی های المپیک راه یافت، و آنجا در برابر اولین دونده زن
دنیا یک دختر آلمانی قرار گرفت که تا بحال کسی نتوانسته بود او را شکست
دهد. اما ویلما پیروز شد و در دو 100 متر، 200 متر، و دو امدادی 400 متر،
3 مدال المپیک گرفت.
آن روز او اولین زنی بود که توانست در یک دوره
المپیک 3 مدال طلا کسب کند، در حالی که گفته بودند او هیچ وقت نمی تواند
دوباره راه برود.
نوشته شده در ساعت 3:2 توسط سوفي |
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده در ساعت 21:0 توسط سوفي |
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()