تبليغاتX
لبخندهاي كشمشي

لبخندهاي كشمشي


سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387



می دانی پدر !
وقتی تو غمگین می شوی ،
و کمی هم خشمگین ،
شاید کمی بهانه گیر !

دل من پر می شود از اضطراب،

از غم ،
از سوال ،
از مهر ،
از تمنای لبخند تو ... !

 

.:. دوسـتــت دارم .:

چه خوب که این را می دانی ... *
پست آخرم روز مادر رو تبریک گفتم حالا روز پدر




نوشته شده در  ساعت 21:6  توسط سوفي  | 


                                                                            


چهارشنبه پنجم تیر 1387

وقتی که تو ۱ ساله بودی، اون بهت غذا میداد و تو رو تر و خشک می کرد ...
تو هم با گریه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!
وقتی که تو ۲ ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری.
تو هم این طوری ازش تشکر می کردی که  وقتی صدات می زد، فرار می کردی!
وقتی که ۳ ساله بودی، اون با عشق، تمام غذایت را آماده می کرد.
تو هم با ریختن ظرف غذات کف اتاق،ازش تشکر می کردی !
وقتی ۴ ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید.
تو هم با رنگ کردن میز اتاق نهار خوری ازش تشکر می کردی!
وقتی که ۵ ساله بودی، اون لباس شیک به تنت کرد تا به مهد کودک بری.
تو هم با انداختن خودت تو گِل ازش تشکر کردی !
وقتی که ۶ ساله بودی، اون تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.
تو هم با فریاد زدنِ :من نمی خوام برم!ازش تشکر می کردی ...!
وقتی که ۷ ساله بودی، اون برات یک توپ فوتبال خرید.
تو هم با شکستن پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی!!!
وقتی که ۸ ساله بودی، اون برات بستنی خرید.
تو هم، با چکوندن بستنی به تمام لباست، ازش تشکر کردی!
وقتی که ۹ ساله بودی، اون هزینه کلاس پیانوی تو رو پرداخت.
تو هم بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری پیانو، ازش تشکر کردی!
وقتی که ۱۰ ساله بودی، اون تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس ژیمناستیک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره...
تو هم با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه حتی پشت سرت رو هم نگاه کنی ازش تشکر کردی !
وقتی که ۱۱ ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد.
تو هم ازش تشکر کردی: ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه !
وقتی که ۱۲ ساله بودی، اون دلسوزانه تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِیونی بر حذر داشت.
تو هم ازش تشکر کردی: صبر کردی تا از خونه بیرون بره و بعد ...
وقتی که ۱۳ ساله بودی، اون بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.
تو هم ازش تشکر کردی، با گفتن این جمله:تو اصلاً سلیقه نداری!
وقتی که ۱۴ ساله بودی، اون هزینه اردو یک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد.
تو هم ازش تشکر کردی: با فراموش کردن  نوشتن یک نامه ساده !!!
وقتی که ۱۵ ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره و ابراز محبت کنه ...
تو هم، ازش تشکر کردی: با قفل کردن درب اتاقت!
وقتی که ۱۶ ساله بودی، اون بهت رانندگی یاد داد ...
تو هم هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی ؛ اینجوری ازش تشکر کردی!
وقتی که ۱۷ ساله بودی،و وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود :
تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و اینطوری ازش تشکر کردی
وقتی که ۱۸ ساله بودی، اون  در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی،اینطوری که  تا تموم شدن جشن، پیش مادرت نیومدی!
وقتی که ۱۹ ساله بودی، اون شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین تو رو تا دانشگاه رسوند و وسایلت رو هم حمل کرد.
تو هم ازش تشکر کردی :با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بیرون خوبگاه، به خاطر اینکه نمی خواستی جلوی دوستات خودتو دست و پا چلفتی و بچه ننه نشون بدی!!!
وقتی که ۲۰ ساله بودی، اون ازت پرسید که آیا شخص خاصی به عنوان همسر مد نظرت هست؟
تو هم ازش تشکر کردی با گفتنِ:به تو ربطی نداره !
وقتی که ۲۱ ساله بودی، اون بهت پیشنهاد خط مشی برای آینده ات داد.
تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!!!
وقتی که ۲۲ ساله بودی، اون تو رو در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسیدی که: می تونی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه کنی؟!
وقتی که ۲۳ ساله بودی، اون برای اولین آپارتمانت، بهت اثاثیه داد.
تو هم ازش تشکر کردی با گفتن این جمله پیش دوستات،:اون اثاثیه ها زشت و قدیمی هستن!
وقتی که ۲۴ ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه، در آینده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد.
تو هم با  صدایی که ناشی از خشم بود فریاد زدی:مــادر،لطفا تو کارهام دخالت نکن !
وقتی که ۲۵ ساله بودی، اون کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که: دلم خیلی برات تنگ می شه...
تو هم ازش تشکر کردی، اینطوری که یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی!!!
وقتی که ۳۰ ساله بودی، اون از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن این جمله ازش تشکر کردی :همه چیز دیگه تغییر کرده !!!
وقتی که ۴۰ ساله بودی، اون بهت زنگ زد تا روز تولد یکی از اقوام رو یادآوری کنه.
تو هم با گفتن"من الان خیلی گرفتارم"ازش تشکرکردی!
وقتی که ۵۰ ساله بودی، اون مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت.
تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!!
و سپس، یک روز، اون به آرامی از دنیا میره  و تمام کارهایی که در حق مادرت انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد ...

روزت مبارک. گرچه هر روز. روز توست

نوشته شده در  ساعت 15:6  توسط سوفي  | 


                                                                            


چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387

نوشته شده در  ساعت 1:59  توسط سوفي  | 


                                                                            


چهارشنبه یکم خرداد 1387
 

شازده کوچولو

اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری

برگردان احمد شاملو



به لئون ورث Leon Werth

از بچه‌ها عذر می‌خواهم که این کتاب را به یکی از بزرگ‌ترها هدیه کرده‌ام. برای این کار یک دلیل حسابی دارم: این «بزرگ‌تر» به‌ترین دوست من تو همه دنیا است. یک دلیل دیگرم هم آن که این «بزرگ‌تر» همه چیز را می‌تواند بفهمد حتا کتاب‌هایی را که برای بچه‌ها نوشته باشند. عذر سومم این است که این «بزرگ‌تر» تو فرانسه زندگی می‌کند و آن‌جا گشنگی و تشنگی می‌کشد و سخت محتاج دلجویی است. اگر همه‌ی این عذرها کافی نباشد اجازه می‌خواهم این کتاب را تقدیم آن بچه‌ای کنم که این آدم‌بزرگ یک روزی بوده. آخر هر آدم بزرگی هم روزی روزگاری بچه‌ای بوده (گیرم کم‌تر کسی از آن‌ها این را به یاد می‌آورد). پس من هم اهدانام‌چه‌ام را به این شکل تصحیح می‌کنم:

به لئون ورث

موقعی که پسربچه بود

آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری

من هم برگردان فارسی این شعر بزرگ را به دو بچه‌ی دوست‌داشتنی دیگر تقدیم می‌کنم: دکتر جهانگیر کازرونی و دکتر محمدجواد گلبن

احمد شاملو

۱

یک بار شش سالم که بود تو کتابی به اسم قصه‌های واقعی -که درباره‌ی جنگل بِکر نوشته شده بود- تصویر محشری دیدم از یک مار بوآ که داشت حیوانی را می‌بلعید. آن تصویر یک چنین چیزی بود:

یک مار بوآ که دارد �یوانی را می‌بلعد

تو کتاب آمده بود که: «مارهای بوآ شکارشان را همین جور درسته قورت می‌دهند. بی این که بجوندش. بعد دیگر نمی‌توانند از جا بجنبند و تمام شش ماهی را که هضمش طول می‌کشد می‌گیرند می‌خوابند».

این را که خواندم، راجع به چیزهایی که تو جنگل اتفاق می‌افتد کلی فکر کردم و دست آخر توانستم با یک مداد رنگی اولین نقاشیم را از کار درآرم. یعنی نقاشی شماره‌ی یکم را که این جوری بود:

نقاشی شماره‌ی یکم — مار شبیه به کلاه

شاهکارم را نشان بزرگ‌تر ها دادم و پرسیدم از دیدنش ترس‌تان بر می‌دارد؟
جوابم دادند: -چرا کلاه باید آدم را بترساند؟

نقاشی من کلاه نبود، یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم می‌کرد. آن وقت برای فهم بزرگ‌ترها برداشتم توی شکم بوآ را کشیدم. آخر همیشه باید به آن‌ها توضیحات داد. نقاشی دومم این جوری بود:

نقاشی دوم — مار و فیل درونش

بزرگ‌ترها بم گفتند کشیدن مار بوآی باز یا بسته را بگذارم کنار و عوضش حواسم را بیش‌تر جمع جغرافی و تاریخ و حساب و دستور زبان کنم. و این جوری شد که تو شش سالگی دور کار ظریف نقاشی را قلم گرفتم. از این که نقاشی شماره‌ی یک و نقاشی شماره‌ی دو ام یخ‌شان نگرفت دلسرد شده بودم. بزرگ‌ترها اگر به خودشان باشد هیچ وقت نمی‌توانند از چیزی سر درآرند. برای بچه‌ها هم خسته کننده است که همین جور مدام هر چیزی را به آن‌ها توضیح بدهند.

ناچار شدم برای خودم کار دیگری پیدا کنم و این بود که رفتم خلبانی یاد گرفتم. بگویی نگویی تا حالا به همه جای دنیا پرواز کرده ام و راستی راستی جغرافی خیلی بم خدمت کرده. می‌توانم به یک نظر چین و آریزونا را از هم تمیز بدهم. اگر آدم تو دل شب سرگردان شده باشد جغرافی خیلی به دادش می‌رسد.

از این راه است که من تو زندگیم با گروه گروه آدم‌های حسابی برخورد داشته‌ام. پیش خیلی از بزرگ‌ترها زندگی کرده‌ام و آن‌ها را از خیلی نزدیک دیده‌ام گیرم این موضوع باعث نشده در باره‌ی آن‌ها عقیده‌ی بهتری پیدا کنم.

هر وقت یکی‌شان را گیر آورده‌ام که یک خرده روشن بین به نظرم آمده با نقاشی شماره‌ی یکم که هنوز هم دارمش محکش زده‌ام ببینم راستی راستی چیزی بارش هست یا نه. اما او هم طبق معمول در جوابم در آمده که: «این یک کلاه است». آن وقت دیگر من هم نه از مارهای بوآ باش اختلاط کرده‌ام نه از جنگل‌های بکر دست نخورده نه از ستاره‌ها. خودم را تا حد او آورده‌ام پایین و باش از بریج و گلف و سیاست و انواع کرات حرف زده‌ام. او هم از این که با یک چنین شخص معقولی آشنایی به هم رسانده سخت خوش‌وقت شده.


 

ادامه مطلب

نوشته شده در  ساعت 23:51  توسط سوفي  | 


                                                                            


دوشنبه نهم اردیبهشت 1387
در فرودگاه گفتگوي لحظات آخر بين مادر و دختری را شنيدم .هواپيما درحال حرکت بود ، آنها همديگر را بغل کردند و مادر گفت:دوستت دارم و آرزوی کافی برای تو ميکنم.
دختر جواب داد:مامان زندگی ما باهم بيشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چيزي بوده که من احتياج داشتم. من نيز آرزوی کافی برای توميکنم .
آنها همديگر را بوسيدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ايستاد . می توانستم ببينم که می‌خواست و احتياج داشت که گريه کند. من نمی‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با اين سؤال اينکار را کرد: تا حالا با کسی خداحافظی کرديد که می‌دانيد برای آخرين بار است که او را می‌بينيد؟
جواب دادم: بله. منو ببخشيد که فضولی می‌کنم چرا آخرين خداحافظی؟
او جواب داد: من پير و سالخورده هستم، او در جای خيلی دور زندگی می‌کند. من چالش‌های زيادی را پيش رو دارم و حقيقت اينست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود .
پرسیدم :وقتی داشتيد خداحافظی می‌کرديد شنيدم که گفتيد " آرزوی کافی" برای تو می‌کنم.  می‌توانم بپرسم يعنی چه؟
او لبخندی زد و گفت: اين آرزويیست که نسل بعد از نسل به ما رسيده. پدر و مادرم عادت داشتند که اين را به همه بگن. 
او مکثي کرد و درحاليکه سعی می‌کرد جزئيات آنرا بخاطر بياورد،گفت: " وقتی که ما گفتيم " آرزوی کافی" برای تو می‌کنم. ما می‌خواستيم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی داشته باشيم. سپس روی خود را بطرف من کرد و اين عبارتها را که در پائين آمده عنوان کرد :
آرزوی خورشيد کافی برای تو می‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اينکه روز چقدر تيره است.
آرزوی باران کافی برای تو می‌کنم که زيبايی بيشتری به روز آفتابيت بدهد .
آرزوی شادی کافی برای تو می‌کنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد .
آرزوی رنج کافی برای تو مي‌کنم که کوچکترين خوشی‌ها به بزرگترينها تبديل شوند .
آرزوی بدست آوردن کافی برای تو می‌کنم که با هرچه می‌خواهی راضی باشی .
آرزوی از دست دادن کافی برای تو می‌کنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی .
آرزوی سلام‌های کافی برای تو می‌کنم که بتوانی خداحافظی آخرين راحتتری داشته باشی .
 
بعد شروع به گريه کرد و از آنجا رفت ...

نوشته شده در  ساعت 23:58  توسط سوفي  | 


                                                                            


پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387

دکترها به من گفتند که هیچ گاه راه نمی روم، اما مادرم گفت که من راه می روم و من حرف مادرم را باور کردم.
بگذارید داستان دختر کوچکی را برایتان بگویم که در یک کلبه محقر دور از شهر در یک خانواده فقیر به دنیا آمده بود.


زایمان، زودتر از زمان مقرر انجام شده بود و او نوزاد زودرس، ضعیف و شکننده ای بود. همه شک داشتند که زنده بماند. وقتی 4 ساله شد بیماری ذات الریه و مخملک را با هم گرفت، ترکیب خطرناکی که پای چپ او را از کار انداخت و فلج کرد. اما او خوش شانس بود چون مادری داشت که او را تشویق و دلگرم می کرد. مادرش به او گفت: "علی رغم مشکلی که در پایت داری با زندگی ات هر کاری که بخواهی می توانی بکنی، تنها چیزی که احتیاج داری ایمان، مداومت در کار، جرات و یک روح سرسخت مقاوم است."

بدین ترتیب در 9 سالگی دختر کوچولو بست های آهنی پایش را کنار گذاشت و بر خلاف آنچه دکترها می گفتند که هیچ گاه به طور طبیعی راه نمی رود، راه رفت و 4 سال طول کشید تا قدم های منظم و بلندی را برداشت و این یک معجزه بود. او یک آرزوی باور نکردنی داشت، آرزو داشت بزرگ ترین دونده زن جهان شود اما با پاهایی مثل پاهای او این آرزو به چه معنایی می توانست باشد؟

در 13 سالگی در یک مسابقه دو شرکت کرد و در تمام مسابقات، آخرین نفر بود. همه به اصرار به او می گفتند که این کار را کنار بگذارد، اما روزی فرا رسید که او قهرمان مسابقه شد.
از آن زمان به بعد ویلما در هر مسابقه ای شرکت کرد و برنده شد.
در سال 1960 او به بازی های المپیک راه یافت، و آنجا در برابر اولین دونده زن دنیا یک دختر آلمانی قرار گرفت که تا بحال کسی نتوانسته بود او را شکست دهد. اما ویلما پیروز شد و در دو 100 متر، 200 متر، و دو امدادی 400 متر، 3 مدال المپیک گرفت.
آن روز او اولین زنی بود که توانست در یک دوره المپیک 3 مدال طلا کسب کند، در حالی که گفته بودند او هیچ وقت نمی تواند دوباره راه برود. 

نوشته شده در  ساعت 3:2  توسط سوفي  | 


                                                                            


چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387

کبری نشست تو حیاط به درس خوندن که تلفن زنگ زد… مامانش تو آشپزخونه داشت میرزا قاسمی درست می کرد ، خودشم از اول می دونست مامانی اینوقت روز داره آشپزی می کنه واسه همین جفتک زنون پرید تو اتاق و تلفنو برداشت و گفت: جانم(با آخر ناز و ادا)؟؟؟ که یه صدا از اون ور خط گفت : جاااااااانم
کبری : هانم؟
تلفن : منم
کبری : شما؟
تلفن : شوما نیست داروگره
کبری : آقا بفرمایین
تلفن : نوش جان میل ندارم
کبری : هه…هه…هه…هو…هه…ها…هه…(به اینا می گن خر خنده از نوع بیا با من دوست شو)
تلفن : جاااااااانم…می میرم واسه دختر خوش خنده
کبری : اتفاقا منم می میرم واسه خودم
تلفن : ولی منکه تو رو نگفتم
کبری : پس کی رو گفتی؟
تلفن : دوست دختر آینده مو گفتم
کبری : ا؟خوب پس من مزاحمتون نمی شم ، اگه امری ندارین…؟
تلفن : خوب حالا…خودتو لوس نکن عزیزم(!!!چه زود گفت عزیزم) تو که می دونی آخرش مال خودمی
کبری : آره؟ ولی اصلا مطمئن نیستم تو آخرش مال من باشی
تلفن : خوب حالا بیا یه قراری بذاریم همدیگه رو ببینیم
کبری : بله…بله…آره…از صفحه چهل و پنج تا صفحه هفتاد و پنجه…
تلفن : چی می گی تو؟
کبری : نه…نه…فردا نه…پس فرداس امتحان
تلفن : مگه واسه دوست شدن با تو باید امتحان داد
کبری : آره…خود خانم معلم گفت
تلفن : ا؟مامان تشریف اورد؟خوب باشه… شما… همراه من همینه که رو کالر آیدیت افتاده.بهم زنگ بزن سر فرصت
کبری : باشه… حالا من بهش می گم نگیره… ولی قول نمی دم قبول کنه
…تتق(تلفنو قطع کرد)… و خلاصه کبری که خیلی تو فکر این تلفن بود یادش رفت کتابشو برداره و بارون اومد و کتابشو خراب کرد و بخاطر همین اتفاق باباش پاره ش کرد و انداختش دور و یکی دیگه براش خرید خلاصه بعد از اینکه کبری کتابشو جا گذاشت تو حیاط و بارون کتابه رو خیس کرد و دیگه بدرد نخورد ، مجبور شد به باباش بگه و باباشم وقتی قضیه رو فهمید به معنای واقعی پاره ش کرد… و انداختش دور و یه کتاب دیگه براش خرید و کبری هم که دید قضیه کتاب به خیر گذشت(کی به فکر کتابه بیچاره س که پاره ش کردن)رفت تو فکر تلفن… نه اینکه بخواد تلفنو پاره کنه… بلکه به فکر کسی که بهش زنگ زده بود.
شب بود که دوباره یاد تماسه افتاد.آروم آروم خودشو رو زمین کشید و همونجور که رو شکم خوابیده بود و کتاب جدیدشم جلوش بود سینه خیز خودشو کشید طرف تلفن.کم کم رسید به نزدیکی تلفن که یه دفه… باباش گفت : کبرای بابا… چایی بده بابا (نگفت مربا گفت چایی) خلاصه کبری بلند شد و یه چایی دبش ریخت واسه بابایی و برگشت سرجای اولش.دوباره شروع کرد سینه خیز رفتن طرف تلفن… رسید به تلفن که باباش گفت : پس قندت کو عروس خانم.کبری دوباره بلند شد و دوتا قند و دویست تا فحشو رسوند به باباش و برگشت سرجاش.دوباره سینه خیز سینه خیز رفت طرف تلفن تا رسید به تلفن… شماره رو از کالر آیدی دید و یادداشت کرد و صبر کرد تا فردا صبح.
صبح بازم مامانش مشغول آشپزی بود که کبری پرید طرف تلفن…
کبری : الو؟
تلفن : جون الو؟
کبری : سلام
تلفن : علیک سلام . چطوره احوال شما؟
کبری : مرسی
تلفن : امر بفرمایین
کبری : هیچی… فقط خواستم ببینم راست می گی موبایل مال خودته؟… خوب اگه کاری نداری…
تلفن : چرا اتفاقا یه مقدار کار دارم.
کبری : خوب برو کارگر بگیر
تلفن : ما فقط مرید شرکت شماییم
کبری : ببین من الان نمی تونم زیاد صحبت کنم.قرارمون باشه واسه فردا ساعت یازده صبح در امامزاده صالح به مقصد بهشت زهرا… اتوبوس آماده حمل عزاداران عزیز به محل می باشد.ضمنا کلیه هزینه های مربوط به مراسم آن مرحوم صرف امور خیریه می گردد
صبح که شد کبری به مامانش گفت: مامانی؟ الهی من قربونت برم؟ من برم کلاس زبان؟
ننه کبری : کجا؟
کبری : کلاس زبان
ننه کبری : از کی تا حالا می ری کلاس زبان؟
کبری : مامان خوب تا حالا نرفتم… هیچوقت برای یادگیری دیر نیست… خوب از امروز
ننه کبری : خوب برو عزیزم. منکه حرفی ندارم. برو خیلیم خوبه.حالا کی باید بری؟
کبری : امروز ساعت یازده
خلاصه کبری خانم رفت سر قرار و اکبر آقا رو دید و… کبری خانم قصه ما و اکبر آقای قصه شما با هم دوست شدن خلاصه و رفتن ددر و بیرون و اینور و اونور و بالا و پایین… که همین بالا و پایین کار دست کبری خانم داد و… آقا اکبر قصه شمام نامردی نکرد و کبری خانم قصه ما رو ول کرد به امان خدا و رفت سراغ یه دختر دیگه و کبری خانم موند   
و از این قصه چند تا نتیجه می شه گرفت که الان می گم:
الف. کبری نباید کتابشو زیر بارون جا می ذاشت که باباش پاره ش کنه
ب. کبری نباید اونقدر فکرشو مشغول تلفنه می کرد که کتابشو زیر بارون جا بذاره و باباش پاره ش کنه(نکته تاکیدی)
ج. کبری اصلا غلط کرد کتابشو زیر بارون جا گذاشت
د. به هر کسی که بهتون زنگ زد زنگ بزنین.شاید خر بشین… ولی شایدم اون خر بشه.ارزش امتحانو داره
  
ه. همیشه وقتی می خواین با کسی دوست بشین قبلش دویست سیصد تومنتونو آماده داشته باشین…..{ نکته داره.}
تک زنگ بزین که اون بهتوت بزنگه…… مخصوص اصفهانیا 
ز.دنبال چی می گردی؟تموم شد دیگه… پاشو برو دنبال زندگیت

نوشته شده در  ساعت 21:0  توسط سوفي  |